باید که جانماز دلم را عوض کنم
باید خدای دلم را عوض کنم
اینجا زمان انقضاء دارد عاشقی
...
باید مکان دلم را عوض کنم
من خاطرات سوخته ام را ورق زدم
باید که دفتر دلم را عوض کنم
دیشب صدای هوس آمد از سرش
باید که میم دلم را عوض کنم
بسیار کار عجیبیست زندگی
باید که راه دلم را عوض کنم
از بس که اشک ، جای نگاهم گرفته است
باید بهانه های دلم را عوض کنم
پاهای من نایی ندارند ، خسته اند
باید که جای دلم را عوض کنم
انگشترم به دست چپم تنگ گشته است
باید که صاحب دلم را عوض کنم
قدم بلند شده اما ، عقل بچه ام
باید لباس دلم را عوض کنم
بیمار گشته ام و خوب نیستم
باید که درد دلم را عوض کنم
عکسها و خاطرات گذشتم چه تیره اند
باید که عکاس دلم را عوض کنم
"محسن حائری

نظرات شما عزیزان:
|